داستان خواندنی ازدواج يوسف و زليخا
فال
 
سه شنبه 28 آبان 1398
توجه
برترین مطالب
فال چینی برای ماه های سال - 1087862 بازدید
فال حافظ با معنی و تفسیر - 661606 بازدید
عکس های زنان صدام حسین - 416195 بازدید
جدول تبديل مقياس ها - 402499 بازدید
داستان جن - 371097 بازدید
فهرست
صفحه اصلي
تالارهاي گفتمان سايت
بخشهاي سایت
آلبوم تصاوير
لینکستان
جستجو
فال حافظ
نقشه سایت
تماس با ما

موضوعات سایت
فایلهای صوتی خنده ار (0)
کلیپ موبایل (2)
اس ام اس (25)
پس زمینه موبایل (2)
نرم افزار موبایل (2)
ترفند های موبایل (13)
بازی موبایل (1)
زنگ موبایل (0)
تم موبایل (3)
کلیپ فلش (0)
بازی فلش (1)
فال (16)
بيوگرافي بازيگران و خواننده ها (5)
مطالب جالب و زيبا (77)
داستان کوتاه و حکایت (44)
جوش صورت (3)
سلامت (19)
زيبايي (10)
کتاب هاي الکترونيکي (1)
ترفند هاي کامپيوتر (6)
ترفند هاي اينترنت (5)
داستان جن و روح (2)
جن (3)
روح (2)
موفقیت (20)
داستان های ملانصرالدین (6)
عکس های عاشقانه (0)
عکس های طبیعت (0)
عکس های عجیب و غریب (4)
عکس های خنده دار و طنز (4)
عکس های بازیگران و خواننده ها (1)
عکس های کاریکاتور (0)
عکس های متحرک (Gif) (0)
اخبار جدید (1)

آخرین مطالب ارسالی
فال و طالع بینی

فال روزانه فال حافظ کلیک کنید فال قهوه و چای


فال انبیا

داستان خواندنی ازدواج يوسف و زليخا

داستان خواندنی ازدواج يوسف و زليخا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

 داستان عاشقانه یوسف پیامبر با زلیخا همسر عزیز مصر

 

هنگامى كه حضرت يوسف عليه السلام به سلطنت مصر رسيد، چون در سالهاى قحطى عزيز مصر فوت كرده بود زليخا كم كم فقير گرديد، چشمانش ‍ كور شد، به علت فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود گدايى مى كرد

به او پيشنهاد كردند، خوب است از ملك بخواهى به تو عنايتى كند سالها خدمت او مى كردى . شايد به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم نمايد.

ولى باز هم عده اى او را از اين كار منع مى كردند كه ممكن است به واسطه عشق ورزى و هوى پرستى اى كه نسبت به او داشتى تا به زندان افتاد و آن همه رنج كشيد خاطرات گذشته برايش تجديد شود و تو را كيفر نمايد.

زليخا گفت : يوسفى را كه من مى شناسم آن قدر كريم و بردبار است كه هرگز با من آن معامله را نخواهد كرد. روزى بر سر راه او بر يك بلندى نشست .

هر وقت حضرت يوسف عليه السلام خارج مى شد جمعيت كثيرى از رجال و بزرگان مصر با او همراه بودند زليخا همين كه احساس كرد يوسف نزديك او رسيد گفت :

سبحان من جعل الملوك عبيدا بمعصيتهم و العبيد ملوكا بطاعتهم ، پاك و منزه است خداوندى كه پادشاهان را به واسطه نافرمانى بنده مى كند و بندگان را بر اثر اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نمايد

يوسف عليه السلام پرسيد: تو كيستى گفت : همان كسى كه از جان تو را خدمت مى كرد و آنى از ياد تو غافل نمى شد هوا پرست بود، به كيفر اعمال بد خود به اين روز افتاده كه از مردم براى گذران زندگى گدايى مى كند كه برخى به او ترحم مى كنند و برخى نمى كنند. بعد از عزيز اولين شخص مصر بود و اينك ذليلترين افراد، اين است جزاى گنهكاران .

يوسف گريه زيادى كرد و بعد پرسيد:

آيا هنوز چيزى از عشق و علاقه نسبت به من در قلبت باقى مانده ؟ گفت : آرى ، به خداى ابراهيم قسم ، يك نگاه به صورت تو، بيش از تمام دنيا براى من ارزش دارد كه سطح آن را طلا و نقره گرفته باشند.

يوسف پرسيد: زليخا چه تو را به اين عشق واداشت ؟ گفت : زيبايى تو. يوسف گفت : پس چه خواهى كرد اگر پيامبر آخرالزمان را ببينى كه از من زيباتر و خوش خوتر و با سخاوت تر است كه نامش محمد صلى الله عليه و آله است ؟ زليخا گفت : راست مى گويى .

يوسف عليه السلام پرسيد تو كه او را نديده اى ، از كجا تصديق مى كنى ؟ گفت همين كه نامش را بردى محبتش در قلبم واقع شد. خداوند به يوسف وحى كرد زليخا راست مى گويد ما نيز او را به واسطه علاقه و محبتى كه به پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله دارد، دوست داريم و به اين خاطر تو با زليخا ازدواج كن . آن روز يوسف به زليخا چيزى نگفت و رفت .

روز بعد به وسيله شخصى به او پيغام داد كه آيا ميل دارى تو را به ازدواج خود درآورم . زليخا گفت : مى دانم كه ملك مرا مسخره مى نمايد، آن وقت كه جوان و زيبا بودم مرا از خود دور كرد، اكنون كه پيرو بينوا و كور شده ام مرا مى گيرد؟!

حضرت يوسف عليه السلام دستور داد آماده ازدواج شود و به گفته خود وفا كرد شبى كه خواست عروسى كند به نماز ايستاد، دو ركعت نماز خواند خدا را به اسم اعظمش قسم داد. خداوند جوانى و شادابى زليخا را به او باز گرداند،

چشمانش شفا يافت ، مانند همان زمانى كه به او عشق مى ورزيد، در آن شب يوسف او را دخترى بكر يافت ، خداوند دو پسر از زليخا به يوسف داد، با هم به خوشى زندگى كردند تا مرگ بين آنها جدايى انداخت .

هنگامى كه يوسف عليه السلام مالك خزاين زمين شد با گرسنگى بسر مى برد و نان جو مى خورد، به او مى گفتند با اين كه خزينه هاى زمين در دست توست به گرسنگى مى گذرانى ؟ مى گفت مى ترسم سير شوم و گرسنگان را فراموش نمايم

نظرات
نظری فرستاده نشده است.
فرستادن نظر
نام یا ایمیل:

نظر:




Enter Validation Code:

امتیازات
امتیاز دهی فقط برای اعضا می باشد.

برای امتیاز دادن وارد حساب کاربری خود شوید و یا ثبت نام کنید.

امتیازی داده نشده است.

توجه
تصویر برگزیده
ورود
نام کاربری

كلمه عبور



آیا هنوز عضو نشده اید؟
برای ثبت نام اینجا را کلیک کنید.

آيا كلمه عبور خود را فراموش كرده ايد ؟
برای درخواست یک كلمه عبور جدید اینجا را کلیک کنید.
افزار های رایگان سایت

فال حافظ در سایت شما
جدول لیگ برتر در سایت شما
وضعیت آب و هوا در سایت شما
نرخ ارز و طلا در سایت شما
اس ام اس تصادفی در سایت شما
تاریخ شمسی در سایت شما
تقویم شمسی در سایت شما
تقویم روزانه در سایت شما
دعای امام زمان (عج) در سایت شما
اوقات شرعی  در سایت شما

لینک دوستان
پرشین استار - ستاره پارسی
فال تاروت اندروید
سرگرمی،اس ام اس،فال
پرشین فال,فال و طالع بینی
فال روزانه
میمند
تعبیر خواب
آمار