بسوزه پدر عاشقي
فال
 
دو شنبه 06 خرداد 1398
توجه
برترین مطالب
فال چینی برای ماه های سال - 1067712 بازدید
فال حافظ با معنی و تفسیر - 659148 بازدید
عکس های زنان صدام حسین - 413374 بازدید
جدول تبديل مقياس ها - 395136 بازدید
داستان جن - 369634 بازدید
فهرست
صفحه اصلي
تالارهاي گفتمان سايت
بخشهاي سایت
آلبوم تصاوير
لینکستان
جستجو
فال حافظ
نقشه سایت
تماس با ما

موضوعات سایت
فایلهای صوتی خنده ار (0)
کلیپ موبایل (2)
اس ام اس (25)
پس زمینه موبایل (2)
نرم افزار موبایل (2)
ترفند های موبایل (13)
بازی موبایل (1)
زنگ موبایل (0)
تم موبایل (3)
کلیپ فلش (0)
بازی فلش (1)
فال (16)
بيوگرافي بازيگران و خواننده ها (5)
مطالب جالب و زيبا (77)
داستان کوتاه و حکایت (44)
جوش صورت (3)
سلامت (19)
زيبايي (10)
کتاب هاي الکترونيکي (1)
ترفند هاي کامپيوتر (6)
ترفند هاي اينترنت (5)
داستان جن و روح (2)
جن (3)
روح (2)
موفقیت (20)
داستان های ملانصرالدین (6)
عکس های عاشقانه (0)
عکس های طبیعت (0)
عکس های عجیب و غریب (4)
عکس های خنده دار و طنز (4)
عکس های بازیگران و خواننده ها (1)
عکس های کاریکاتور (0)
عکس های متحرک (Gif) (0)
اخبار جدید (1)

آخرین مطالب ارسالی
فال و طالع بینی

فال روزانه فال حافظ کلیک کنید فال قهوه و چای


فال انبیا

بسوزه پدر عاشقي

اون شب هر كاري مي كردم خوابم نمي برد،واسه همين گفتم:داداش خوابيدي؟
روش رو كرد اون طرف و گفت: آره!
گفتم:داداش، چي شد كه عاشقش شدي؟
برگشت به طرفم و گفت:نمي دونم،يهو اتفاق افتاد.
گفتم: آخه چه جوري؟
گفت:وقتي بزرگ بشي عاشق ميشي،اونوقت خودت مي فهمي.
گفتم:چه حسي داشتي ؟باحال بود؟
گفت:توضيحش سخته،زبونم بند اومده بود،گوشام چيزي نمي شنيد،انگار قلبم وايستاده بود،اي بابا تو هم چه سوالايي مي كني ها،بگير بخواب،اينو گفت و پتو رو كشيد رو خودش.
چند ماهي ميشد كه داداش اونو مي خواست،همش ازش حرف مي زد،به قول مامان خواب و خوراكش شده بود اون ،ولي هر كاري ميكرد نمي تونست مامان و بابا رو راضي كنه ،بهش مي گفتن :هنوز بچه اي بذار مهر ديپلمت خشك بشه بعد.ولي مسعود راضي بشو نبود ،حاضر بود هر كاري بكنه تا به خواستش برسه ، به قول بابا:به مراد دلش .
يه روزم موقع نهار به مامان گفت اعتصاب غذا كرده.من اولش نفهميدم اعتصاب غذا چي چيه؟فكر كردم از اين غذاهاي جديد خارجيه ،ولي بعد فهميدم كه قراره اونقدر چيزي نخوره تا يا به خواستش برسه يا بميره،خودش اينو واسم توضيح داد،وقتي بهش گفتم كه چرا براي من اعتصاب غذا نياورده!!مامان كه بيدي نبود تا با اين بادا بلرزه گفت:به درك؟!ازاون روزم شروع كرد به درست كردن غذاهايي كه داداش مسعود خيلي دوست داشت.خيلي باحال بود من كه راضي بودم،دوست داشتم هميشه اينجوري باشه،واسه همين بود كه روز سوم وقتي داداش مي خواست بي خيال اعتصاب غذا بشه اونم فقط به خاطر يه قورمه بادمجون، بهش گفتم:اگه كوتاه بياد هيچ وقت به خواستش نمي رسه!اونم اون روز از شكستن اعتصابش منصرف شد.ولي روز پنجم ديگه طاقتش طاق شد و به غلط كردن افتاد،آخه خيلي سخته آدم مجبور باشه همش شبا،اونم دزدكي،نون وپنير بخوره!!!
بعد از تموم شدن قضيه ي اعتصاب داداش شروع كرد به جنگ سرد يعني غر زدن! دايما از كاراي مامان ايراد مي گرفت،از غذا درست كردنش بگير تا لباس شستن ،حتي به دمپايي حمومم گير مي داد،همش لج من رودرمي آورد و با هم دعوامون مي شد. وقتي از اين كار هم نتيجه اي نگرفت رفت سراغ مذاكره،به قول بابا :گفت و گوي تمدن ها !!خودمونيم اين گفت و گو از همه ي راهكارا مسخره تره ،نه هيجاني،نه كيفي، نه دعوايي،هيچي فقط جون به لبت ميكنه تا به نتيجه برسه ؟! سرانجام داداش تونست مامان و راضي كنه يا به قول خودش مخش رو بزنه،حالا با چي من كه نفهميدم؟راضي كردن مامانم كه يعني راضي شدن بابا!البته يكي دو شب طول كشيد تا مامان تونست بابا رو راضي كنه.
سر شام بابا رو كرد به مسعود و گفت: بايد امسال دانشگاه قبول شي.مسعودم بلافاصله قبول كرد،قول داد كه دانشگاه قبول بشه تا مامان و بابا بتونن با دست پر دنباله ي قضيه رو بگيرن.
روز اعلام نتايج كنكور رسيد يعني از يكي دو روز قبل نتايج اومده بود البته توي اينترنت،ولي چون ما كامپيوتر نداشتيم داداش نتونسته بود بفهمه چي كار كرده يا بهتر بگم نمي خواست بفهمه،چون هم مي تونست بره كافي نت،هم ازدوستاش بخواد كه نتيجه رو واسش بگيرند،ولي از ترس جرات هيچ كدوم رو نداشت !!!
صبح كه بابا داشت مي رفت به مسعود گفت:اگه كنكور قبول نشده باشي بايد فكرش رو از سرت بيرون كني.داداش چيزي نگفت ولي معلوم بود خيلي حالش گرفتس،آخه ميگفت :با رشته هايي كه اون انتخاب كرده هيچ شانسي نداره!واسه همين رفت تو اتاق و در رو رو خودش بست.فكر كنم داشت گريه ميكرد،فقط نفهميدم گريه واسه عشقش بود يا واسه كنكورش!! هر چي مامان اصرار كرد كه برو روزنامه ي نتايج رو بگيرقبول نكرد،مي گفت:تقصير شماست اگه اين شرط رو نمي ذاشتين خيالم راحت بود و نتيجه ي بهتري مي گرفتم.
شب بابا با يه جعبه شيريني اومد خونه معلوم بود كيفش حسابي كوكه،يه راست رفت دم اتاق من ومسعود،در زد و رفت تو. بعد از چند دقيقه داد مسعود بلند شد، يه جيغ دخترونه زد و دويد بيرون اتاق، من رو بغل كرد و حسابي بوسيد البته بهتره بگم حسابي تف ماليم كرد،بعد دويد تو آشپز خونه پيش مامان و گفت: حالا وقتشه به قولتون عمل كنيد. بابا با صداي بلند گفت ما به قولمون عمل مي كنيم ،فعلا برو دم در يكي كارت داره!
وقتي مسعود در رو باز كرد،خشكش زد مونده بود چيكار كنه،مات ومبهوت فقط نگاش مي كرد،اونم چه نگاهي!!يه هو مثل ديوونه ها كشيدش و آ وردش تو خونه، كاملا قاطي كرده بود.آوردش وسط حياط و شروع كرد ناز و نوازشش كردن و قربون صدقش رفتن!معلوم شد بابا از دو روز پيش فهميده كه مسعود حسابداري دانشكده ي علوم اقتصادي قبول شده ،واسه همين رفته بود با اوس حسن صحبت كرده بود و يه هونداي دسته دوم واسش برداشته بود!!
نظرات
نظری فرستاده نشده است.
فرستادن نظر
نام یا ایمیل:

نظر:




Enter Validation Code:

امتیازات
امتیاز دهی فقط برای اعضا می باشد.

برای امتیاز دادن وارد حساب کاربری خود شوید و یا ثبت نام کنید.

امتیازی داده نشده است.

توجه
تصویر برگزیده
ورود
نام کاربری

كلمه عبور



آیا هنوز عضو نشده اید؟
برای ثبت نام اینجا را کلیک کنید.

آيا كلمه عبور خود را فراموش كرده ايد ؟
برای درخواست یک كلمه عبور جدید اینجا را کلیک کنید.
افزار های رایگان سایت

فال حافظ در سایت شما
جدول لیگ برتر در سایت شما
وضعیت آب و هوا در سایت شما
نرخ ارز و طلا در سایت شما
اس ام اس تصادفی در سایت شما
تاریخ شمسی در سایت شما
تقویم شمسی در سایت شما
تقویم روزانه در سایت شما
دعای امام زمان (عج) در سایت شما
اوقات شرعی  در سایت شما

لینک دوستان
پرشین استار - ستاره پارسی
فال تاروت اندروید
سرگرمی،اس ام اس،فال
پرشین فال,فال و طالع بینی
فال روزانه
میمند
تعبیر خواب
آمار